آوارگی کوه و بیابانم آرزوست !

گاهی دلم برای خدا تنگ می شود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

گاهی دلم برای خدا تنگ می شود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
با آمدنت كمي به روزم كردي
تابيدي و ماه شب فروزم كردياز كرامات تيم ملي مان
افتخارات كشوري داريم
با نود حال مي كنيم فقط
بس كه ايراد داوري داريم
مي توانيم صادرات كنيم
بس كه جوك هاي آذري داريم
گشت ارشاد اگر افاقه نكرد
110 تا كلانتری داريم
خواهران از چه زود مي رنجند
ما كه قصد برادري داريم
ما براي ثبات اصل حجاب
خط توليد روسري داريم
ما در ايام سال 17 بار
آزمون سراسري داريم
آن طرف روزنامه هاي زياد
اين طرف دادگستري داريم
جاي شعر درست و درمان هم
تا بخواهي دربري داريم
حرفهامان طلاست سي سال است
قصد احداث زرگري داريم
تا بدانند با بهانه طنز
از همه قصد دلبري داريم
هم كمال تشكر از دولت
هم وزير ترابري داريم
قلابی از اندیشه نیک بر رود حیات بیانداز ، تا شاید زیباترین احساس را صید کنی

پنجره برای همه یکی و منظره اش نیز یکی است !
ولی چشمان بعضی ها زیباتر -متفاوت تر- می بیند
الان از امتحان کنترل کیفیت اومدم . ۱۰.۵ تا ۱۲.۵ امتحان داشتیم . امتحانمون توی تالار دانشجو برگزار شد تا هیچکس جرات نیم نگاهی رو هم حتی به یکی از ۶ جهتش نداشته باشه
. سر جلسه استاد (مهندس علیرضا امیری) همه رو به طور کامل از نظر تیزبین خودش میگذروند .

با اینهمه ناله و زاری که همیشه واسه آسون سوال طرح کردن از استادا میکنم ، شدیدا امتحان سخت بود . طوری که سر جلسه امتحان بلند شدن دودهای خاکستری رنگی رو ناشی از فسفرهای در حال سوخت میتونستی بالای سر بچه ها ببینی
.
امتحان ما حاوی ۸ سوال بود که مطمئنم اگه به داج و رومیگ و ... هم میدادی گیج و ویج فقط نگات میکردن . اینطوری
. معلوم نبود استاد سوالا رو از کجا پیدا کرده بود .

خلاصه از سختی امتحان که بگذریم ، مگه میتونستی حالا همونقدر جوابی رو هم که به ذهنت میرسیه بنویسی ؟!! استاد عین چی بالای سرت وایستاده بود
و هر ۵دقیقه یکبار روی تخته یه چیزی مینوشت که مثلا "حواستون باشه پشت برگه هم سواله" یا مثلا "وقت باقیمانده : ۳۰ دقیقه"
...
این نیم ساعت آخر امتحانم که عین برق و باد گذشت . هر ۳۰ ثانیه ای که میگذشت و نگاه به تخته مینداختم میدیدم نوشته : "وقت باقیمانده : ۲۰ دقیقه" ، "وقت باقیمانده : ۱۰ دقیقه" و شمارش معکوس :
"وقت باقیمانده : ۹ دقیقه" .... ۸ ، ۷ ، ۶ ، ۵ ، ۴ ، ۳ ، ۲ و درنهایت برگه از زیر دست کشیده می شود
.....

برگه کشیده هم نمیشد خداییش چیزی واسه نوشتن نداشتم
.
بعد از امتحان هم رفتم تو اتاق استاد که استاد دستم به شلوار اتو کشیدتون ،خواهشا میشه فقط یه نیم نگاهی به برگم بندازین ببینین من فقط پاس میشم یا نه
؟!
که استاد با همون نگاه عاقل اندر صفیه همیشگی ، به هیچ صراطی مستقیم نشد و فقط میگفت :
میزنم سایت ![]()
!!!

پس فردا هم که امتحان تحقیق ۲ با دکتر علیرضا نادریه و بعدشم تا .... ۱۳ ام تیر .
کارنامهام
پر از تقلب و گناه
خط خطی سیاه
هیچ وقت درسخوان نبودهام ولی
در شب تولدت
مثل کاج
توی طاق نصرت محله کار کردهام
شاخههای خشک داربست را
بهار کردهام
*
راستی دو روز قبل
سرزده به خانهی دل امید - همکلاسیام - سر زدی
ولی چرا
به خانهی حقیر قلب من نیامدی؟
رد شدم، قبول
ولی به من بگو
کی به من اجازهی عبور میدهی؟
راستی اگر ببینمت
به من هر چه خواستم میدهی؟
کارنامهی مرا
دست راستم میدهی؟
نا امید نیستم ولی به خاطر خدا
از کنار نمرههای زیر ده عبور کن!
ای عصاره گل محمدی!
فصل امتحان سخت ما ظهور کن !
سراینده : آقای غلامرضا بکتاش

غاده یادش بود كه چه طور با تعجب دوستش را نگاه كرد. حتی دلخور شد و بحث كرد كه «مصطفی كچل نیست. تو اشتباه می كنی.» دوستش فكر می كرد غاده دیوانه شده است كه تا حالا این را نفهمیده.
آن روز همین كه رسید خانه، در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفی، شروع كرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می خندی؟» و غاده كه چشم هایش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفی، تو كچلی؟ من نمی دانستم!» و آن وقت مصطفی هم شروع كرد به خندیدن...............

متن کامل و بسیار بسیار جالب بالا را می توانید در اینجا بخوانید .
دارم دق میکنم که چشم هایت جرات گریه را هم ندارند
اشک های تو مرا از خودم یتیم می کند
کاش دهان نسل مرا گل بگیرند......
شاید صدای تو به گوش ها برسد
ببخش اگر تو را ندیده میگیرند
وقتی ولنتاینشان را خراب میکنی...
هی دختر...
دیوار حاشا بلند است ... حتی اگر روی آن خون ریخته باشد ............

همه مردم سوار شدند ،
وقتی به بهشت رسیدند همه پیاده شدند
فراموش کردند که مقصد
خدا بود
نه بهشت

|
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری... باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی. من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت:خدا ![]() |

با سلام خدمت دوستان عزیز
برای انتشار بهتر مطالب در وبلاگ هم کلاسی و بالا آمدن بهتر مطالب و پست های شما هنگام جستجو در سایت های گوگل و یا یاهو ، چند نکته کوچیک رو اشاره می کنم که اگه رعایت کنید خیلی موثر خواهد بود !
۱ - برای مطالب خود عناوین نسبتا طولانی انتخاب نمایید تا واژه های بیشتری در عنوان مطلب وارد شود. عنوان مطلب حداقل شامل ۸ تا ۱۰ کلمه از کلمات داخل متن باشد و اگر حالت یک جمله پیوسته داشته باشد بهتر است.
به طور مثال عنوان مناسبی برای پست پدر ؛ جمله ای زیبا در مورد مقام پدر - همره عکس
۲ - برای مطالب خو موضوع انتخاب کنید . در هنگام انتشار مطلب خو پس از اتمام نوشتن - یا کپی - آن در قسمت : انتخاب موضوع مطلب ، یکی از موضوعاتی که مطلب شما به آن نزدیک تر است را علامت دار نمایید. این کار باعث دسترسی راحت تر و سریعتر خوانندگان به مطلب شما خواهد شد.
۳ - در قسمت پایین تر از انتخاب موضوع - در صفحه پشت مطلب جدید - گزینه برچسب ها قرار دارد که می توانید دو یا سه کلمه از کلمات اصلی متن را به عنوان برچسب برای مطلب خود اضافه نمایید. این کار باعث مشاهده بیشتر مطلب شما توسط کسانی میشود که این کلمات را در موتورهای جستجو وارد میکنند.
۴ - در انتها روی گزینه نحوه نظر دهی در پایین صفحه انتشار مطلب کلیک کرده و برای شیوه نظرخواهی مورد : نظرات برای این پست فعال باشد را انتخاب نمایید تا نیازی به تایید نظر برای نمایش در قسمت نظرات مطلب شما نباشد.
با تشکر و سپاس
لطفا هر گونه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی برای بهتر شدن خدمات وبلاگ دارید مطرح نمایید تا هر انجام بدیم و هر روز بهتر از قبل باشیم .
سوال زیر یکی از سوالای امتحان نت هست که استاد بزرگوار جناب مهندس امیری ۲ ترمه که پشت سر هم دارن توی امتحان مطرحش می کنن (!). بدلیل درخواست زیاد بچه ها گذاشتمش اینجا که همه بتونن استفاده کنن .
در يك كارخانه توليدي مديريت تصميم دارد تا بر اساس بودجه دراختيار و فضاي محوطه توليد، بهترين تركيب ماشينآلات را براي كارخانهي خود به نحوي انتخاب نمايد كه قابليت اطمينان سيستم توليدي در حداكثر مقدار خود باشد. فضاي سالن توليد 2000 متر مربع و كل بودجهي در اختيار مديريت برابر 3 ميليارد تومان است كه بايد براي خريد ماشينآلاتي به شرح زير مصرف شود. لازم به ذكر است كه بر اساس محدوديتهاي وارداتي تنها امكان خريد يك دستگاه ماشين رنگ پوششي پيشرفته وجود دارد و همچنين از قبل تصميم براي خريد دو ماشين پرس از كارخانهاي ديگر اتخاذ شده است. مطلوبست محاسبهي بهترين تركيب ماشينآلات (اعداد داخل مربعها نشاندهندهي قابليت اطمينان هر ماشين است)
(2 نمره). قابليت اطمينان تركيبهاي مختلف را تا چهار رقم اعشار محاسبه كنيد.
میتونید به سایت زیر مراجعه کنین که نمونه سوالای بیشتری داره:
اون روز نهار نون و ماست و نعنا خشک رو باهم خوردیم . ۱-۲ ماه بعدش شهید شد .

دکتر علیرضا نادری
۹۱/۳/۱۸-اصول مدیریت

عقل شخص مسلمان تمام نیست، مگر این كه ده خصلت را دارا باشد
نام : کمال
کلاس :دوم دبستان
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید
بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش
به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید
زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.
مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید
من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.
همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!
این بود انشای من.