نشده از گل رویش سیراب !!!
که فلک دسته گلی داد به آب
نازنین ! چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود !
دید در روی شط آید به شتاب
نوگلی چون گل رویش شاداب !
خواست کازاد کند از بندش
اسم گل برد و در آب افکندش
خوانده بود این مثل آن مایه ی ناز
که نکویی کن و در آب انداز !
گفت : به به !!! چه گل زیباییست !
لایق دست چو من رعناییست !
حیف از این گل که برد آب او را
کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست
جست در آب چو ماهی از شست
گفت رو ! تا که ز هجرم برهی
نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاصت کردم
از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط
دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست
به نشاط آمد و دست از جان شست
دست و پایی زد و گل را بربود !!!
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت : کای آفت جان سنبل تو !
ما که رفتیم ! بگیر ! این گل تو !
بکنش زیب سر ای دلبر من !
یاد آبی که گذشت از سر من !
جز برای دل من بوش مکن ...
عاشق خویش فراموش مکن ...
(قطعه ی زیبایی از جلال الملک ایرج میرزا