زندگی در خوابگاه!

اولین روزهای خوابگاه



ساعت ۲ نصف شب(یک اتاق)



ساعت ۳ نصف شب(کل خوابگاه منهای سرپرست )



ساعت ۴ صبح هنگام خواب



وضعیت تحصیل در خوابگاه



گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز



پایان گفت و گو



امکانات غذایی در خوابگاه



طریقه ظرف شستن در خوابگاه



تبادل نظر بر سر یک مسئله



تبادل نظر با پیروزی یک نفر پایان میابد!



و این هم آخر عاقبت زندگی در خوابگاه!!


 

یک شعر فوق العاده

نشده    از     گل     رویش     سیراب !!!

که   فلک   دسته  گلی   داد   به  آب

نازنین  !  چشم  به   شط  دوخته  بود

فارغ    از    عاشق    دلسوخته   بود !

دید   در   روی   شط   آید   به   شتاب

نوگلی   چون    گل    رویش   شاداب !

خواست     کازاد     کند    از     بندش

اسم   گل   برد   و   در   آب  افکندش

خوانده  بود  این  مثل  آن  مایه ی ناز

که   نکویی   کن   و   در    آب   انداز !

گفت : به به !!!  چه   گل   زیباییست !

لایق    دست   چو   من   رعناییست !

حیف  از  این   گل   که  برد  آب او را

کند    از    منظره    نایاب     او    را

زین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب  چو  ماهی از شست

گفت   رو !    تا  که  ز  هجرم برهی

نام    بی مهری    بر    من    ننهی

مورد       نیکی      خاصت     کردم

از    غم    خویش    خلاصت   کردم

باری  آن  عاشق  بیچاره  چو   بط

دل   به   دریا  زد  و  افتاد  به  شط

دید  آبی  است  فراوان  و  درست

به نشاط آمد و دست از جان شست

دست  و  پایی  زد  و  گل  را   بربود !!!

سوی      دلدارش     پرتاب    نمود

گفت :  کای  آفت  جان  سنبل  تو !

ما  که  رفتیم !  بگیر !  این  گل  تو !

بکنش   زیب   سر   ای  دلبر  من !

یاد  آبی  که   گذشت  از  سر  من !

جز   برای   دل   من   بوش   مکن ...

عاشق   خویش   فراموش  مکن ...

 

(قطعه ی زیبایی از جلال الملک ایرج میرزا

بنشین کنار جویی

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
            چو زیان ترا که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای که بینم
            همه جا به هر زبانی بود از تو گفت و گویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعّد قتلم
            تو ببر سر از تن من، ببر از میانه گویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
            شده ام ز ناله نالی، شده ام ز مویه مویی
همه  خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
            من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
            چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟
شود اینکه از ترّحم دمی ای سحاب رحمت
            من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
            سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا
            تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی

(سید محمد فصیح الزمان فسایی

جدیدترین عکس های منتخب از National Geographic


جدیدترین عکس های منتخب از National Geographic


موسسه National Geographic برای اکثر ما شناخته شده و همگی با آثار حیرت انگیز و خارق العاده آن آشنا هستیم و در وب سایت رسمی این شرکت عکسهای بسیار متنوع و خارق العاده ای را با دسته بندی های عالی میتوان یافت. در این ایمیل مجموعه ای از جدیدترین تصاویر برتر سال 2010 را خواهید دید که به احتمال بسیار قوی مشابه آنها را کمتر دیده اید :

ادامه نوشته

به مناسب سالروز استاد شهریار

نفرین
چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی

برو که چون من و چشمت به گوشه ها بنشینی


چو دل به زلف تو بستم به خود قرار ندیدم

برو که چون سر زلفت به خود قرار نبینی


به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم

که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی


ز باغ عشق تو هرگز گلی به کام نچیدم

به روز گلبن حسنت گلی به کام نچینی


نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد

کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی


کسی که دین و دل از کف به باد غارت زلفت

چو من نداده چه داند که غارت دل و دینی


خوشم که شعله آهم به دوزخت کشد اما

چه می کند به تو دوزخ که خود بهشت برینی


خدای را که دگر آسمان بلا نفرستد

تو خود بدین قد و بالا بلای روی زمینی


تو تشنه غزل شهریار و من به که گویم

که شعرتر نتراود برون ز طبع حزینی

بدون شرح...



منبع:ماهنامه ستون آزاد دانشگاه فردوسی

خوابگاه دختران در مقابل خوابگاه پسران در شب امتحان!!!!!


(دخــتر «شبنم» : با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده 19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)

شبنم: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!

شبنم: عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ شبنم و لالـه را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!

شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
(و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.)


شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم:

(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، واحدی شـان، «میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود)

میثـــاق: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.

مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.

میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!

میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!

(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)

میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!

رضــا: پرسپولیس همین الان دومیشم خورد!!!

مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه پرسپولیسی ابکشه!!!

و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند

عجب صبری خدا دارد!


عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یکدگر، ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم، بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان، سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو، آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه، بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی

ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش

بجز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی، با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

استاد معینی کرمانشاهی

آخر دنیا

و...خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیا رسیده ای................
درست در نقطه آغاز هستی

شب قدر

شب قدر

در باور مسلمانان شب قدر (به عربی: ليلة القدر) شبی است در ماه رمضان[۱] که قرآن در آن شب (جدا از وحی تدریجی) همچنین به‌طور کامل بر محمد نازل شده‌است.[۲] مسلمانان باور دارند که در این شب هر امر محکمی جدا می‌شود.[۳] بنابر آموزه‌های اسلامی خوابیدن در شب قدر مذموم و شب‌زنده‌داری در آن سفارش شده است و دعا و استغفار در این شب وظیفه دانسته شده‌است.[۴] روز قدر هم به اندازه شب آن ارجمند است.[۵]

پیرامون واژه

شب قدر را به معنی منزلت دانسته‌اند و بعضی دیگر آن را به معنی تنگی و گرفتاری دانسته‌اند. برخی نیز قدر را اندازه‌گیری و تقدیر امور معنی کرده‌اند.

دیدگاه اهل سنت

اهل سنت اعتقاد دارند که طبق حدیث نبوی شب قدر در یکی از ده شب آخر ماه رمضان واقع شده است .اغلب شب بیست و هفتم را شب قدر می‌دانند و در آن شب به دعا و شب‌زنده‌داری می‌پردازند. مسلمانان سلفی اعتقاد دارند که در شب قدر در تمام روزگار همان شبی بود که قرآن در آن نازل گردید و دیگر تکرار نمی‌شود.[۶] برخی نیز اظهار داشته‌اند که تا زمان زندگی محمد شب قدر در هر سال تکرار می‌شد اما پس از مرگ محمد، شب قدر از بین رفته‌است.[۷] برخی نیز معتقد بوده‌اند که شب قدر شبی‌است در تمام سال ولی در هر سال شب نامعلومی‌است، در سال بعثت در ماه رمضان بوده اما در سال‌های دیگر ممکن است در دیگر ماه‌ها باشد.

دیدگاه شیعه

بر اساس حدیث شیعه که از حماد بن عثمان از حسان بن علی از جعفر صادق نقل شده‌است؛ شب قدر تا قیامت باقی‌است و در ماه رمضان واقع است.[۸] در روایات شیعه آمده‌است که شب قدر یکی از سه شب ۱۹، ۲۱ یا ۲۳ در ماه رمضان است که احتمال شب بیست‌وسوم بیش‌تر است. در اصول کافی نیز آمده‌است که تقدیر در شب نوزدهم و ابرام در شب بیست و یکم و امضا در شب بیست و سوم است.[۹]

در قرآن

در قرآن درباره شب قدر چنین آمده‌است:

  • به راستی که ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم.و چه تو را به شب قدر آگاه تواند کرد. شب قدر از هزار ماه برتر است.در این شب فرشتگان و روح به دستور پروردگارشان از هر فرمان فرود می‌آیند. این شب تا صبحگاه تهنیت است.(سوره قدر آیات ۱ تا ۵)[۱۰]

و نیز در سوره دخان آمده‌است:

  • سوگند به کتاب روشنگر. به راستی ما آن را در شبی مبارک فروفرستادیم زیرا که به حقیقت ترساننده بودیم. در آن شبی که هر امری با حکمت معین و ممتاز و جدا می‌گردد. تعیین آن امر البته از سوی ما خواهد بود، که ما رسولانان را فرستنده بودیم. و این البته از رحمت و مهربانی پروردگار توست، به راستی او شنونده داناست.(سوره دخان آیات ۱ تا ۶)[۱۱]

در ادبیات فارسی

ترا قدر اگر کس نداند چه غم
شب قدر را می‌ندانند هم
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند[۱۲]

کی رفته‌ای زدل

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را
مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله‌گاه ممن و ترسا کنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
با خیل غمزه گر به واثاقم گذر کنی
میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را
جم دستگاه ناصردین شاه تاجور
کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را
شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت
زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

فروغی بسطامی

عشق

 


Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب
حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

"گر من از عشق غزالي غزلي ساخته ام "


گر من از عشق غزالي غزلي ساخته ام
شيوه ي تازه اي از مبتذلي ساخته ام

گر چو چشمش به سپيدي زده ام نقش سياه
چون نگاهش غزل بي بدلي ساخته ام

شكوه در مذهب درويش حرام است ولي
با چه ياران دغا و دغلي ساخته ام

ادب از بي ادب آموز كه لقمان گويد:
از عمل سوخته عكس العملي ساخته ام

مي چرانم به غزل چشم غزالان وطن
مرتعي سبز به دامان تلي ساخته ام

شهريار از سخن خلق نيابم خللي
كه بناي سخن بي خللي ساخته ام

                                                                   "شهـريار"

روزگار غریبی ست نازنین !


دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین

آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست، نازنین

ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

                                                                       "شاملو"

جل جل نکو مو امیم!!!

یَرَه گَه کارِ مو و تو دِرَه بالا می گیرِه

                                   ِ   ذره ذِره دِرَه عشقت تو دِلُم جا می گیرِه

 

 روز اول به خودُم گُفتُم ایَم مثل بَقیِ

                                       حالا کم کم می بینُم کار دِرَه بالا می گیرِه

 

 چَن شَبه واز مثِ چهل سال پیش ازای مرغ دِلُم

                                       تو زمستون بِهِنَه ی سِبزهُ و صِحرا می گیرِه

 

 چَن شَبه واز می دوزُم چِشمامِه تا صُبحه به چُخت

                                      یا بِیِک سَم بیخودی مات مِنَهُ، را می گیرِه

 تا سحر جُل می زِنُم خواب به سُراغُم نمیاد

                                     هی دِلُم مثل بِچَه بِهَنِه بی جا می گیرِه

 موگومِش هرچی که مَرگِت چیه کوفتی! نِمِگَه

                                     عَوَضِش نِق مِزِنَه ذِکر خدایا می گیرِه

 پیری و معرکه گیری که مِگَن کار مویه

                                     دِفتر عُمر داره صفحه پینجاه می گیرِه

 اون که عاشق شده پِنهون مِکِنَه مثل اویَه

                                    که سِوار شُتُرَ و پوشتِشِه دولا می گیرِه

 کُتا کِردَن دامِنارِ تا بیخِ رون، مَشتی عماد!

                                    دیگه مِجنون توی خواب دامنِ لیلا می گیره

عماد خراسانی

یَرَه گَه: علامت اشاره به شخص مقابل است  

ایَم : این همبَقیِ : بقیه چَن : چند واز : باز، باردیگر مثِ : مثل - بِهِنَه ی : بهانه چُخت :  سقف اتاق  - بِیِک : به یک سَم : سمت - مات مِنَهُ : خیره شدن جُل زدن : شانه به شانه شدن در خواب -   

پینجاه : پنجاه -     کُتا کِردَن : کوتاه کردند دامِنارِ : دامن ها را - بیخِ رونِ : نزدیک ران

بشکن بشکن است امشب!

شكســتم تـوبه ام ساقي، تو هـم بكشن سـر خـم را

بـزن سنگـي بـجام مـي كه بشكن بشكن اسـت امـشب


شـكـستم تـوبـه را از بس شکست در زلـف او ديـدم

دل زاهـد شكست از مـن كـه بشكن بــشكن اسـت امشـب


قدح بشكست و دل بشكست و جـام بـاده هم بشكست

خدايا در سراي ما چه بشـكن بـشـكن اســت امـشـب


رفيقان خـمره بشكستند و ماهم توبه بشكـستيم

تـو هم اهـل دلـي بشكن كه بـشكن بــشكن اســت امـشب


صــفا دارد شــكـست سـاغــر و پيـمانــه و تــوبـه

بـيـا در مـجـمـع رنـدان كــه بشـكن بـشـكن اســـت امـشـب

مرغ دل

پريشان كن سر زلف سياهت شــــانه اش با من
سيه زنجير گيسو بـــاز كن ديوانـــــــــه اش با من
كه مي گويـد كه مي نتوا ن زدن بي جـام وپيمانه
شراب از لــــعل گلگونت بده پيمـــــــانه اش با من
مگرنشنيده اي گنجينه در ويــــــرانه دارد جـــــــاي
عيان كـن گنج حسنت اي پري ويـــرانه اش با من
ز سوز عشق ليلي در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنون ساز از عشقت مرا افســانه اش با من
بگفتم صيد كـــــــردي مرغ دل نيكو نگهــــــــدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا لانه اش با من
ز تــــــــــرك مي اگر رنجيد از من پير ميخـــــــــــانه
نمودم تـــوبه زين پس رونق ميخــــــانه اش با من
مگو شمع رخ مـــــــــه پيكران پروانه هـــــــــــا دارد
تـــــو شمع روي خود بنمـــــا بُتا  پروانه اش با من
پي صــــــــيد دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا ساقی
به گلزار صفـــــــا دامي بگستر دانـــــــه اش با من

حمید نقوی

دعوت سفارت آمريکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا


19 دیماه 1332 تهران

آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد .

ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد.

بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد.

با تقديم احترامات فائقه :
سی. ادوارد. ولز
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

************ ********* ********* ********* ********* ********

http://hamseda.ir/files/fa/news/1387/1/8/425_905.jpg

پاسخ استاد علی اکبر دهخدا

جناب آقای سی. ادوارد. ولز،
رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا

نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم .

شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد ...
و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم :

بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ...
يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد.

و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود.

اينهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ...
در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.

علي اكبر دهخدا

تفاوت هاي دختر ها و پسر هاي ايروني

1-دختر ها خيلي دوست دارند جاي پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جاي دختر ها باشند

 

2-اگر يه دختر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه از خونه فرار ميکنه اما يه پسر اگر يک مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو از خونه فراري ميده!


3-يه دختر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه خودکشي ميکنه اما يه پسر اگر دو تا مشکل غير قابل حل داشته باشه اعضاي خانواده اش رو ميکشه

 .....

ادامه نوشته

شاهکار سیمین بهبهانی



هرگزنخواب کورش

 

xxxxxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxxxxxx xxxxxxxxxxxx
 

 
دارا جهان ندارد، 
سارا زبان ندارد 

بابا ستاره ای در 

!هفت آسمان ندارد

 کارون ز چشمه خشکید، 

البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند، 

آتش فشان ندارد 


 
 دیو سیاه دربند،

آسان رهید و بگریخت  
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید،

زاینده رود خشکید  
زیرا دل سپاهان، 

نقش جهان ندارد

 بر نام پارس دریا،

نامی دگر نهادند   
گویی که آرش ما، 

تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها،

بر کام دیگران شد  

  نادر ز خاک برخیز،


میهن جوان ندارد 


 
 دارا ! کجای کاری،

دزدان سرزمینت  
بر بیستون نویسند، 

دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی،

فریادمان بلند است  

اما چه سود،

اینجا نوشیروان ندارد 

 سرخ و سپید و سبز است 

این بیرق کیانی  

اما صد آه و افسوس، 

شیر ژیان ندارد 


 
 کوآن حکیم توسی، 

شهنامه ای سراید   

شاید که شاعر ما 

دیگر بیان ندارد 

 

هرگز نخواب کوروش، 

ای مهرآریایی   

بی نام تو،وطن نیز 

 

 نام و نشان ندارد