بنشین کنار جویی
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چو زیان ترا که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای که بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفت و گویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعّد قتلم
تو ببر سر از تن من، ببر از میانه گویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده ام ز ناله نالی، شده ام ز مویه مویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟
شود اینکه از ترّحم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی
چو زیان ترا که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده ای که بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفت و گویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعّد قتلم
تو ببر سر از تن من، ببر از میانه گویی
به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده ام ز ناله نالی، شده ام ز مویه مویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟
شود اینکه از ترّحم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت شکند اگر سبویی
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی
(سید محمد فصیح الزمان فسایی
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۷/۰۷ ساعت توسط فرشید محسن زاده
|