خدا را برای تمام همین چیزهایی که دارم شکر !

 خدا را شکر - وبلاگ سیب سرخ

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم,این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که مالیات میپردازم,این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر که باید ریخت و پاشهای بعد مهمانی را جمع کنم,این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند,این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم,این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کردم,این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را میشنوم,این یعنی میتوانم بشنوم.

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم,این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که مجبورم هرروز صبح زود با زنگ ساعت بیدار شوم,این یعنی من هنوز زنده ام.

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم,این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی میکند,این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

ابراز عشق ، یه جور دیگه !

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می‌دانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست‌شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست‌شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان می‌دانند ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرار می‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

فداکاری عشق زندگی ببر

شعری در وصف خدا اثر زنده یاد قیصر امین پور

پیش از اینها فكر می كردم خدا، خانه ای دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها، خشتی از الماس خشتی از طلا

..

مثل این شعر روان و آشنا:

"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..."
 
ادامه نوشته

گاهي نميشود كه نميشود

گاهي گمان نميكني و ميشود

گاهي نميشود كه نميشود

گاهي هزار دوره دعا بي اجابتست

گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود 

گاهي گداي گدايي و بخت نيست

گاهي تمام شهر گداي تو ميشود


باز می آید شمیم بوی عید

تبریک عید نوروز 90

برخیز
و به صحرا بنگر
به دشت
به طبیعت که بوی تازگی می دهد
غنچه های خندان به تو تبریک خواهند گفت

برخیز
که نسیم خبر از دیار پرستوهای مهاجر آورده است
ودست باد پیغام شکوفه ها را به درختان می رساند
ابرها در دامن سبزهرگیاه
گلها ی با طراوت باران را می کارند
و زمین
فرشتگان سبز پوشی را که اشاره گر ایستاده اند
و گلی در دست دارند
به خانه خود دعوت می کند

ببین که پس از سکوت ملال انگیز پاییز
و بعد از شعر سپید زمستان
اینک آرزوی گمشده فصل ها در دست طبیعت می روید
و پرنده ها برسرهرشاخه ترانه سبز بهار را می خوانند
بهار سبزترین کلام طبیعت
باشکوه ترین راز جاودانگی متولد می شود
وغنچه های خندان روز میلاد بهار را به تو تبریک می گویند

... بهار و نوروزتان مبارک ...

شمع امید همیشه روشن است ...

چهار شمع به آرامی می سوختند

محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.


اولین شمع گفت: 

  من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.


فکر می کنم که به زودی خاموش شوم

ادامه نوشته

قصه برگ و باد ( خدا )

       


                  آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها

                  تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا


                  یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم


                   آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

                    
                   وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره


                    به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره


                    با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم


                    ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم


                     برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت


                    غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت


                    باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟


                    با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه


                     یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون


                     سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون


                     ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید


                      تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید


                      بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه


                      تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه


                     ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد


                     به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد


                      برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود


                      هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...

 

طعم عشق ...

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر هم شعری به فرشته داد. شاعر پر فرشته را لای دفترشعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: دیگر تمام شد! دیگر زندگی برای هر دو تان دشوار می شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان را دیگر نمی خواهد!


عاشقانه ها