مرد!
کودک اسیر بی کسی و درد می شود
وقتی که کوچک است همه خانه ها از اوست
اما به دست ما و شما طرد می شود
گیرم که دست بچگیش گرم گرم بود
اما شبیه دست شما سرد می شود
گیرم که صورتش به زلالی آینه بود
اما در اوج حادثه ها زرد می شود
کودک بزرگ می شود و بی کس و غریب
شب می رود به کوچه و شبگرد می شود
آخر شبیه غربت قرآن خانه تان
یک گوشه می نشیند و پر گرد می شود
کودک بزرگ می شود و در بزرگیش
مثل همه و مثل تو نامرد می شود!

















