السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

دلم هواے تو کرده شه خراسانے

چه مے شود که بیایم حرم به مهمانے

 

اعتماد

.... بچه ها ، باید نیت های خودتونو از درون دلتون پاک بکنین . خودتونو اصلاح کنین تا بتونبد آدمای مورد اعتمادی بشین . اگر مورد اعتماد باشین دیگران بهتون اعتماد می کنن  .....

دکتر نادری

(فک می کنم کلاس حقوق-دستمزد ، ترم بهمن۹۰)

بیاموز

اگر پند از خردمندان به شیرینی نیاموزی

فلک این پند با تلخی بیاموزد تو را روزی

شرافت

نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی پای برشرافت خود گذارد.

نهج البلاغه

آسایش و آرامش و راحتی ....

بچه ها ، ما تو زندگیمون دنبال آسایش و آرامش و راحتی هستیم . اینو خوب دقت کنین .

آرامش و آسایش و راحتی تو پولدار بودن و تو ملک و املاک داشتن و تو خونه داشتن و کارخونه

 داشتن و پست و مقام داشتن و تو هیچکدام از اینها نیست . خدا وکیلی ، اینایی که دارم میگم

 ، دارم قسم می خورم براتون ، سابقه کاری خودمو دارم براتون میگم . حداقل ۳۲ سال سابقه

 کار دارم . هر کدوم از اینها جز رنج و زحمت نداره . یعنی اینا همش رنج و زحمته . من واقعا از

 صمیم قلب معتقدم که کسانی که خودشون رو برای این کارا می کشن احمقند ! ...... نمی

گم اگر چیزی در اختیارمون بود استفاده نکنیم . این حرفو نمی خوام بزنم . ولی آرزوی اینا رو

داشته باشیم ، دیگه هیچی برامون نمی مونه .......

صحبتهای پایانی دکتر نادری در آخرین جلسه کلاس مدیریت مالی

۲۰/دی/۹۱

عمر گران میگذرد ، .... خواهی نخواهی ....

۱۹     بهمن      ۱۳۸۷      ساعت ۸ صبح  :کلاس ریاضی ۱ - استاد عظیم ریواز(اولین روز دانشگاه)

۱۹     بهمن      ۱۳۹۱      ساعت ۸ صبح  :کنکور ارشد سیستم

۱۹     بهمن      ۱۳۹۲      ساعت ۸ صبح  :...............

 

فرصت شمار صحبت،کز این دو راه منزل    چون بگذریم دیگر نتوان بهم رسیدن

بگو خدا را شكر

گزارش جشن فارغ التحصیلی دانشجویان صنایع-ورودی بهمن87

" هو "

 همون طور که توی پست قبلی وعده داده بودم ، قرار بود گزارشی از مراسم فارغ التحصیلیمونو بذارم تو وبلاگ . راستش یه متن ادبی نوشته بودم که بذارمش ، اما چون به گفته بعضی از بچه ها ، متنم خیــــــــــــــــــلی غم انگیز بود و اشک آدمو در میاورد (به قول بعضی از بچه ها) از گذاشتن اون متن تو وبلاگ منصرف شدم . اما عکسا رو به طور کامل از لحظه به لحظه مراسم میذارم .

برای اینکه به قولم هم عمل کرده باشم به صورت مختصر، رویدادهای مراسمو شرح میدم :

قرار بود ساعت 1و نیم روز یکشنبه ، 8 بهمن 91  همه  بچه ها جمع شیم تالار سینایی تا ساعت 3 که شروع مراسم بود سوگند رو تمرین کنیم و لباس بپوشیم و ..... از اینجور کارا ... چند تا از بچه ها (آقا جهانشاهی و فرنوش صنعتی و اسما فاتحی و فهیمه اسلامیان) رفته بودن دنبال شیرینی و وسایل پذیرایی . من و اکرم هم رفتیم نگهبانی که کلید تالار سینایی رو بگیریم و درو باز کنیم .  ساعتای حدود 2 بود که اندک اندک بچه ها داشت پیداشون می شد . تا ساعت 2 و ربع تقریبا همه اومده بودند و آماده شدیم و منتظر مهمونا بودیم . من و آرزو و مینو و فرنوش و نویدخت و میترا و مهناز و نیلوفر و مهرناز و صالحه و سعیده و اسما و اکرم  و ..... حدود 10 نفر دیگه از بچه ها ،  دو طرف در ورودی تالار وایستاده بودیم تا به مهمونا خوش آمد بگیم . کم کم خانواده ها  داشتند وارد تالار سینایی می شدند . اولین خانواده ، خانواده مینو رحیمی بودند !

منتظر اساتید بودیم که دیدیم دکتر نـــــــادری ، مثل همیشه سر وقت ، دقیقا ساعت 3 وارد سالن شدند و با تواضع همیشگی که داشتند ردیف آخر نشستند و هر چی از بچه ها اصرار که دکتر بفرمایین ردیف جلو بشینید ، از دکتر انکار !

بزرگترین شُکی که از همون اول به همه مون وارد شد این بود که با اینکه از 1 هفته قبل ، همه اساتید محترم ! به طور رسمی دعوت شده بودند فقط 2 نفرشون اومدند (دکتر نادری و دکتر بازرگان) . که این 2 بزرگوار هم به خاطر اینکه رئیس دانشکده و رئیس بخش بودند و اصطلاحا میزبان مراسم محسوب می شدند تشریف آورده بودند . وگرنه ....

عکس پشت برگه دعوتنامه اساتید(مشترک برای همه اساتید) :

 


عکس روی دعوتنامه اساتید (به عنوان نمونه دعوتنامه دکتر نادری رو گذاشتم) :

به خاطر اینکه سریع تر عکسا باز شن مجبور شدم کیفیتشونو پایین بیارم (از این بابت عذر می خوام)

خلاصه  کم کم سالن پر شد و حدود ساعت 3 و نیم مراسم به طور رسمی شروع شد . اول قرائت قران و بعد هم سرود ملی ....

بعد هم مجری به مهمانان خوش آمد گفت .

 مجری :

 

 و از میزبان اصلی مراسم (دکتر نادری) دعوت کرد تا برامون سخنرانی کنن . دکتر هم با همون سادگی و نفوذ کلام همیشگی شون برامون صحبت کردند :

اقرا باسم ربک الذی خلق * خلق الانسان من علق * اقرا و ربک الاکرم * الذی علم بالقلم * علم الانسان ما لم یعلم * کلا ان النسان لیطغی * ان رءاه استغنی * ان الی ربک الرجعی * ارءیت الذی ینهی * عبدا اذا صلی * ارءیت ان کان علی الهدی * او امر بالتقوی * ارءیت ان کذب و تولی * الم یعلم بان الله یری ؟ .....

لحن صحبت دکتر هنوز یادمه . خداییش من از این آدما که اشکشون دم مشکشونه !!! نیستم ، ولی نمیدونم چی شد که از اول تا آخر صحبتهای دکتر یه ریز داشتم گریه می کردم ....

 بعد از دکتر نادری ، دکتر بازرگان هم برامون صحبت کردن . بعد هم کلیپی از عکس های مختلف دانشکده پخش شد و بعد هم نوبت به قرائت سوگند نامه رسید . قرار بود آقای جهانشاهی پشت تریبون متن رو بخونن و همه ما تکرار کنیم .

در حال بالا اومدن روی سن :

 

در حال آماده شدن :

 در حال باز کردن برگه سوگند نامه :

 

ردیف اول از سمت چپ به راست :

اولی که خودمم ،بعدی سپیده حسن خانی – فاطمه احمدی – اسما فاتحی – نجمه علم دوست – آرزو عظیمی فرد

 مثلا آقای جهانشاهی قبلش کلی بهمون تاکید کرده بودن که وقتی من گفتم "سوگند نامه ها را باز می کنیم" ، همه تون برگه هاتون رو باهم باز کنید .

حالا حین مراسم :

آقای جهانشاهی : "سوگند نامه ها را باز می کنیم"

سپیده حسن خانی (که کنار بنده وایستاده بود): آخ جووووووون .... اومدیم سوگند نامه بخونییییییییییم .....

من : سپیده سوگند نامه تو باز کن !

سپیده : واااااااای .... بچه هاااااااا ..... سوگند نامهههههه .....

من : سپیده بازش کن شروع شد !!!!

سپیده : هااااااان ؟؟؟!!! چی ؟!!! کی ؟؟!!!!

و خلاصه شروع کردیم .

در حال خوندن متن سوگند :

 

متن سوگند نامه :

 بسم الله الرحمن الرحیم

  اینک که با عنایت پروردگار ، با گذر از بخشی از زندگی تحصیلی خویش آماده ورود به عرصه خدمتگزاری می شوم ، با آگاهي کامل از وظیفه و نقش خود در خدمت به مردم و میهن عزیز اسلامی خویش ، در پیشگاه قران کریم به خداوند متعال سوگند یاد می کنم که :

 همواره در سراسر زندگي شغلی خویش ، عدالت ، امانت ، صداقت ، نظم و دقت را سرلوحه فعالیت های خویش قرار داده ، با توجه به کرامت انسان ها ، رعایت حقوق دیگران ، حفظ کلیه منابع و مقدم داشتن منافع جمعی بر منفعت شخصی کوشا باشم و به هیچ اقدامی که به حقوق مسلم انسان ها لطمه وارد سازد دست نیازم .

دانش و تجربه حرفه ای خود را که میراث مشترک بشری است ، مغتنم دانم و در جهت رشد و بهبود آن بکوشم و بر پایه آن عمل نمایم .

ايران سربلند اسلامی زادگاه من است که در آن زاده و پرورده شده‌ام ؛ کوشش خواهم کرد که همواره با رفتار خویش برسربلندیش بیفزایم و دین خود را به دینم ، سرزمينم ، مردمانم ، نياکانم و آيندگان ادا کنم.

در طول زندگی حرفه ای خود تلاش کنم تا نقش موثری در توسعه پایدار و تامین استقلال کشورم داشته باشم . در وظایفی که به من سپرده می شود ، عاشقانه کار کنم و فردی مسئولیت پذیر ، متعهد و رازدار باشم و محیطی سرشار از محبت ، صفا ، عشق و علاقه به خدمتگزاریِ بی ریا به مردم و وطنم را بوجود آورم و بدون توجه به سلایق فردی و گروهی ، آنگونه که پروردگار عالمیان مقرر داشته است ، انسان ها را دوست بدارم و در جهت تعالی و خدمت به آنان بکوشم .

اینک با عزمی استوار این سوگند نامه را به عنوان سند افتخار فردی خویش ، با قلم عشق به مردمانم بر لوح دل امضا می نمایم .

خدایا چنان کن سر انجام کار    تو خوشنود باشی و ما رستگار

       

سوگند خوردیم و دیگه یه مهندس واقعی شده بودیم ! :

 در حال پایین اومدن :

 

سخنرانی بابای مهتا ایرانمنش ، بعد از خوندن سوگند نامه :

  

در حین صحبت ایشون ، پذیرایی هم انجام شد :

 

بعد هم کلیپی از عکسای دسته جمعی مون که در طول این 4 سال گرفته بودیم پخش شد که بسیار خاطره انگیز بود و بچه ها بعد از دیدن هر عکس یه هوراااااااااااااااااااااااای بلند می گفتند!!!

 لحظات اولیه پخش کلیپ :

 

 بعد مجری اسم یکی یکی بچه ها رو خوند (البته با پیشوند مهندس!) تا برای گرفتن تندیس از رئیس دانشکده و رئیس بخش ، روی سن بیان .

دکتر نادری در حال بالا رفتن از پله ها برای دادن تندیس:

 

 

 دکتر بازرگان در حال بررسی دقیق و موشکافانه تندیس!!!! :

 

من در حال گرفتن تندیس از دکتر نـــــــادری :

 

عکس دسته جمعی بعد از گرفتن تندیس (من کنار دکتر بازرگان وایستادم ) :

 

 

 عکس بالا هم مال اون لحظه اییه که دکتر بازرگان اون تیکه رو به یکی از عکاس ها پروندند !!!

 ادامه عکسای دسته جمعی :

 

 

دیگه کم کم مراسم تموم شده بود(دکتر بازرگان که رفتند):

 

بعد هم که همه اومدیم پایین ، مجری متن پایانی شو خوند و مراسم تموم شد .

خانواده ها در حال بیرون اومدن از سالن بودند که ما دوباره رفتیم بین بخش مکانیک و سالن کلاسا که چند تا عکس دیگه با دکتر نادری بگیریم (عجب صبری داشت دکتر نادری!!!):

 

 ایستاده از چپ به راست :

مهرناز لولویی – نیلوفر زنگی آبادی - فرزانه جعفری (خودم!) – صالحه عبدالسلامی-الهه تیخ خورشید – دکتر نــــادری – فرنوش صنعتی- فرانک رضایی- مهتا ایرانمنش – اکرم رنجبر- میترا همایونفر-مهناز نکویی

نشسته از چپ به راست :

آقایان جهانشاهی-صفری-کامیابی-زنگی آبادی-بیگ مرادی

 

 اینم که آخرین عکسیه که اون روز گرفتیم :

من ، دکتر و گـــــــل  !

 

الم یعلم بان الله یری ؟

به آیت الله بهجت گفتند :کتابی در زمینه اخلاق به ما معرفی کنید...

فرمودند:

کتاب لازم نیست...همین کافی است که بدانی: "خدا میبیند..."

رسول الله صلی الله علیه و آله می فرماید:  " أُعطیتُ جَوَامِعَ الکَلِمِ ؛ با همین کلمات مختصر خداوند راه تعلیمات را به من آموخته است."


پس می بینی که یک کلمه [می تواند] انسان را از یک کتاب بی نیاز کند؛ البته اگر همه بدانیم و ملتفت باشیم و شک نکنیم! ...


بالأخره، آن کلمه کدام است که کار ما را تا آخر بسازد؟آن کلمه، همین است که
« بدانی [خداوند] می بیند » و السلام!


ما در محضر او هستیم ؛ خیالاتت را هم می بیند. خدا خیالاتت را از تو بهتر می داند...

تمام شد

به نام خدای آغازها و پایان ها

تمام شد! 4سال دانشجوییمان تمام شد... 4سال باهنری بودنمان تمام شد... حالا باید تمام خاطرات 4ساله مان را برداریم و بجایش لقب مهندس را یدک بکشیم!!!! خاطرات تلخ و شیرینی که تا همیشه یادمان خواهد ماند...

بهمن 87 بود که ترم اولی بودیم.... الحق که ورودی مرگ نام درستی بود برایمان... 17 واحد طاقت فرسا با اساتیدی بسی         : ریاضی1، تالار دانشجو ، با استاد ریواز !!! ما که همیشه خواب بودیم و لژ نشینی را از همان جا یادگرفتیم . ولی یادمان نمیرود چشم روشنی های استاد ، تمرین مینوشتند و برایمان روی تخته حل میکردند.... فیزیک1 ، 423 با استاد لنگری بلای جانمان شده بود .... عظمت و شلوغی 50 نفر در یک کلاس ، مقابل عظمت و وسعت یک استاد هیچ بود... همانجا به اصل تناقض نسبیت پی بردیم... یادش بخیر سر همین کلاس بود که رینگ تن گوشی فرزانه زارعی شروع به نواختن کرد و آهنگ ک مثل کپل در فضای کلاس طنین انداز شد .... هیچوقت نگاه عاقل اندر صفیه لنگری را در آن صحنه از یاد نخواهم برد... راستی آخرش نفهمیدیم چه شد که استاد به محسن زمانی گفت که حذف درس کند!! هرچه بود ترکش های ترس از استاد تا آخرین جلسه در وجودمان میتپید!!! شیمی عمومی خسروان.... میخ های صندلی نشین.... جانم بابا پسرم...!!!! همه شما معنی اینها را خوب میفهمید!!! حالا که فکر میکنم با خود میگویم ما با چه جرئتی نمره های میان ترممان که استاد پشت در اتاقشان زده بودند را دستکاری کردیم!!! 14 کجا 44 کجا!!!!! زبان عمومی وصالی... حتی اینجا هم آسایش نداشتیم... از آخر کلاس که شروع به خواندن یک جمله میکردیم و 4 جمله ایراد از استاد!!! کارگاه ذوب و ریخته گری را که نفهمیدیم چطور گذشت و کل کل هایمان سر جارو کردن خاک های آخر کلاس!!!... دلمان خوش بود به ۳ واحد ادبیات و مشنگ بازی های خودمان و .... که آن هم آخر ترم تو زرد از آب درآمد و با نمره های 10 11 به  زور پاس شدیم!!!

ترم های دو و سه کمابیش با هم بودیم.... ریاضی2 مرحوم نعمت و نقاشی که فرزانه جعفری از چهره استاد کشید چه جنجالی به پا کرد!!! شیمی عمومی را که بهتر است بگویم همه بچه ها دوباره برداشته بودند!!!! ( البته ما که هنوز در شکش بودیم گذاشتیم برای ترم های آخر!!!) اقتصاد1 و2 حری را که مطمئنم هیچکداممان یادمان نرفته ..... شاید از تنها کلاسهایی بود که بدمان نمی آمد حاضرهم باشیم همیشه!!!! کلاسی که هر جلسه اش خاطره بود ، مزاح...!!! نقشه کشی1 با آن خط کش های بلند تی مان که حالا تبدیل به اولین نشانه های ترم بوقی ها شده!!! استاتیک و مقاومت را که پاس کردیم که به گفته دانشجویان غیر صنایع تنها واحد های مهندسی را پاس کردیم!!! بماند که جواب این قبیل اقشار را چگونه با حرص  میدادیم ولی این ها هم خاطره شد رفت!!! ترم ها همینجور پشت سر هم میگذشت و آخرین واحدهای عمومی را پاس میکردیم برنامه نویسی و معادلات و محاسبات آخرین مین های بخش ماهانی بود برای سد معبر کردن ما!!! دوستان هم که از شر شیمی راحت شدند علم مواد را پاس کردند و تازه شیمی برای ترم جدیدی ها اختیاری شد!!! (ولی ناراحت نباشید آه ما پشت سرشان است!!!) فیزیک2 را هرکسی چندبار با چند استاد برداشت تا قشنگ برایش جا بیوفتد!!! آز شیمی و فیزیک هم معضلی بود برای دانشجویان شب امتحانی که عادت به حضور همیشگی و گذارش کار بین ترم نداشتند!!!

با تئوری احتمالات و روش تولیدی که به چشم ما جزوه اش چند صد هزار صفحه بود تازه میخواستیم بفهمیم صنایع یعنی چه!!! کم کم داشتیم اساتید بخش خودمان را که قرار بود زیر دست آنها مهندس شویم میشناختیم.... !!!!  اوایلی بود که نادری از اساتید بخشمان هم رییس دانشکده شده بود و ما به خودمان میبالیدیم!!! غافل از اینکه.... بماند... واقعا کسی از شما چیزی از تحقیق1 کلاس بازرگان فهمید یا فقط ما نمیفهمیدیم؟!!! جزوه ای که هر خطش 4 غلط املایی 3 غلط نگارشی و ما بقی اش پر از ابهام بود و استعاره!!! بعدا که کمی با زبان شیوای استاد بازرگان آشنا شدیم کنترل کیفیت را بهتر فهمیدیم... همیشه از بیانات انگلیسی استاد سر کلاسها مستفیذ میشدیم ولی نمیدانستیم که قرار است زبان تخصصی را به دست ایشان به ثمر برسانیم... الحق که خداوند خیر دهاد دانشجویان ارشد مثلا حل التمرین را... در جریانید که.....!!! اصولا ماجراهای کلاس دکتر بازرگان جزو نوادر تاریخند... راه ندادن بچه ها به خاطر 5مین تاخیر و گذاشتن صندلی پشت در کلاس!!! حضور غیاب به زبان فصیح لاتین و... علی رغم میلمان به همین چند درس با استاد بسنده کردیم ولی همچنان سر کاراموزی ها و انتخاب واحدها با این رییس بخش مهربان ماجرا ادامه داشت...!!!!

 آمار مهندسی و اقتصاد مهندسی از اولین کلاسهایمان با مهندس امیری  بود...  کلاسهایی که( البته اسمش کلاس نبود... مثلا سالن کنفرانس...زنگ تفریح و خواب... برای بعضی ها هم کلاس سبزی پاک کنی!!!)  کلا آزاد از 7دولت... هرکسی هر وقت دلش میخواست می آمد... هروقت دلش میخواست میرفت...هروقت میخواست چرت میزد... گوش دادن و ندادن هم که باجی به هم نمیداد... استاد هم که همیشه لبخند مبارک گوشه لبش بود و به شخصه جز یک بار عصبانیتش را ندیدم!!!  در عوض امان از امتحاناتشان... یک ساعت اول را که هنگ بودیم و مابقی را هم مشورتی با دوستان نصف و نیمه مینوشتیم!!! کاربرد کامپیوتر و طرح ریزی واحدهای صنعتی هم از آخرین واحدهای درسی بود که با امیری پاس نمودیم...

پروژه های ملی شما را یاد کسی غیر از مهندس نامجو می اندازد؟ موجودی1 و کنترل پروژه را با غرغرهای استاد نامجو گذراندیم و عده ای هم افتخار پاس کردن موجودی2... استادی که کنترل پروژه روی کنترل اعصاب خودشان بی تاثیر بود و تا تقی به توقی میشد با عصبانیت کلاس را میگذاشت و میرفت!!!! ترم پیش بود که با خبر شدیم مهندس نامجو یک ترم مرخصی گرفته و به دکتری رسیدگی میکنند البته بنده شک دارم... احتمالا قضیه از سر گیری پروژه های ملی بوده و استاد نمیخواستند ریا شود...!

کلاس دکتر نادری را با اصول مدیریت شناختیم و بهتر است بگویم کلاس معرفی کتاب! همانجا بودیم فهمیدیم الحق که مدیریت برازنده خودرایی و وجنات حرف به کرسی نشاندن ایشان است که اگر میگفتند ماست های امروزه سیاه است آنقدر فلسفه میساختند که بنده به شخصه همه چیز را سیاه میدیدم چه برسد به ماست...! تحقیق2 را به معنی واقعی با استاد یاد گرفتیم و حسرت یاد نگرفتن تحقیق1 همچنان بر قلبمان سنگینی میکرد!!!

مهندس قجر و ارزیابی کار وزمان با رخساری که با هر نیش لبخند سرخ و در موارد حاد بنفش میشد!!! اما امان از وقتی که با کسی سر دعوا داشتند... اصولا طرف خدابیامرز میشد!!! بهتر است سخن کوتاه داریم چراکه هنوز پروژه طراحیمان دست این استاد مشاور گرام گیر است!!!

بقیه تک درسهایی که داشتیم هم ارگونومی با پروژه های زیر ذره بین بود و کلاس محبوب روش تولید2 با استاد علی نقی که یک ساعته تمام بود بچه ها رکورد نیم ساعت هم داشتند...!! کارگاه ماشین ابزار که با همه استرس کوتاه و بلند شدن چکش هایمان در آخر بسیار شیرین بود (حداقل یک کار بدرد بخور در این 4سال چکش ساختنمان بود!!!)  مبانی برق را هم که ترمهای آخر پاس کردیم و با آزش پرونده بخش فیزیک بسته شد!!!  از درس های عمومی غیر از اندیشه1 در بقیه طرح تفکیک جنسیتی برقرار شد و برای احترام به این طرح مبارک بهتر است سخنی هم از آنها به میان نیاوریم تا همچنان تفکیک شده بمانند!!!!

حالا شاید بعضی ها مثل من از اول علاقه ای به صنایع و درس هایش نداشتند... اما حالا فهمیدیم که با کنترل کیفیت چگونه میتوان کنترل زندگیمان را بین حدود 6سیگما و 3سیگما قرار داد!!! از آمار امیری یاد گرفتیم که آمار فقط آمار فلانی را در آوردن نیست... چگونه با توزیع نرمال احتمال خطاهایمان را در زندگی کم کردیم... با اقتصاد یادگرفتیم که همیشه بیشتر محبت عرضه کنیم و کمتر تقاضا کنیم تا در چرخه بلندمدت زندگیمان  به تعادل برسیم... طرح ریزی هم که سرتاسرش پروژه زندگیمان بود... تحقیق در عملیات به وضوح خوشی هایمان را ماکس میکرد و غصه هایمان را مینیمم وقتی میتوانستیم با سیمپلکس فاکتورهای منفیمان را حذف و رفیق های خوبمان را پایه ای کنیم.... ارزیابی کار و زمان هم آموخت که چگونه از ثانیه ثانیه زندگی استفاده کنیم  و بیکاریهای غیرمجازمان را کم کنیم...  شاید موجودی 1و2 کمکی به موجودی حسابمان نکرد ولی حداقل موجودی و اندوخته ی تجربه های این چند سال, سرمایه ی هنگفتی برای سالهای بعدمان خواهد شد... سالهایی که هر کداممان راهی پیش میگیریم... شاید مدیر کارخانه ای عظیم در کشوری عظیم تر... مثلا مدیر شرکت اپل... خدا را چه دیدید!!!

 هرچه بود خوب و بد تمام شد چیزی که باقی میماند دوستی های الانمان است... با اینکه نه معارفه آنچنانی داشتیم نه اردوی همگانی ولی مهم این است که حس یک همکلاسی همیشه بینمان خواهد ماند... حس خوبی ست گرچه چیزی ازش نمانده است... قول میدهیم همیشه همکلاسی بمانیم ... همیشه به هم سلام کنیم!!! یادمان نرود که 4 سال روی صندلی های چوبی کلاس های شش ضلعی کنار هم مینشستیم... با هم میخندیدیم و گاه با هم ناراحت میشدیم... با هم طعم زلزله چشیدیم و با هم خسته نباشید گفتیم....

حالا برای هم موفقیت سلامتی و شادکامی آرزو میکنیم و با کوله بار خاطراتمان از هم خداحافظی...


*باتشکر از نویسنده متن فوق : دوست عزیزم سپیده حسن خانی*

پی نوشت : انتشار مطالب فوق ، دلیل بر تایید آنها توسط اینجانب نمی باشد !!!


گزارش لحظه به لحظه و تصویری مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان صنایع ورودی بهمن ۸۷ ..... به زودی ....

هرگز نگفتن

خیلی وقتا بهم گفتن چرا میخندی

بگو ما هم بخندیم ...

اما هرگز نگفتن چرا غصه میخوری

بگو ما هم بخوریم ...!

مامیرویم

ما میرویم ....

چشمی به آینده و چشمی به گذشته ..... با همه خاطراتی که بر ما رفت ....

بادوستانی در دل و خاطراتی در سر ......


 آخرین امتحانم هم تموم شد .... طراحی ایجاد-استاد قجری


مشتی کاه

چایت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندم زار من و تو

مُشتی کاه میماند برای باد ها

( نیما یوشیج )

چقدر دوران خوبی بود ...

سالیانی نه چندان دور گروهی جدید آمد . که غم و شادی را مزید آمد و عشق و صفا را پدید آمد .... رنگ به رخساره هاشان گهی زخجلت نمره سرخ و گهی ز ترس استاد سفید آمد ..... به موسم امتحان و شب تحویل پروژه بی خوابی به چشمانشان بس شدید آمد ....

 

چه بگویم از آن استاد که دائم بیخیال بود و زود هنگام به نام بازرگان رسید آمد ...... و روزگار بر آن شد که نامجویمان رفتنش سعید آمد ..... ز بهر دق مرگ نمودن هر گونه دانشجوی نگون بخت ، آن قجر علیرضا سریع آمد .....  و او که آن اوایل همیشه شنگول میزد و این اواخر نام بی عیار و نامه عملش ملولش ساخته بود ، آن ارجمند استاد ، علیرضا امــیر آمد ..... و می دانم که می دانی که چه توانم گفتن از آن کس که خاک پای او گشتم و نــــــــــــــــــــــــادر است و در جهان احدی چون او بشری ندید آمد ، آنکس که کسی ساده تر از او کسی ندید آمد .....

 

وخلاصه اینکه آن ورودی که بخش از او رمید ، ورودی هشت و هفت ، پدید آمد . ولیکن کمی دیر جمیع آمد و گذر عمر همچون همیشه سریع آمد . وچه خوش یمن است که قافیه ام به لحظه رفتن ، "آمد" پدید آمد .....

لیک امان از این دل پر حرف و کمبود وقت که مثل همیشه وقت ذیق آمد ....

خدا میبیند

احساس حضور خدا در همه حال، همه مسائل را حل می کند.

«آیة الله بهجت رحمه الله»

« هیچ ذکری بالاتر از ذکر عملی نیست.»