خطای دید

خطای دید

با نگاه كردن به علامت مثبت و جلو عقب بردن سر از مونيتور اينطور بنظر مي رسد كه دايره كوچكتر ميچرخد!

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

 بقیه عکس ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

الو اونجا خونه ی خداست؟

الو اونجا خونه ی خداست؟

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟

فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...

کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

نامه ای از طرف خدا

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

ادامه نوشته

...

      

کاش میشد ؛ اما..

عمر ما آنقدر طولانی نیست که مسیر زندگی را یکبار برای کسب تجربه بپیماییم و بار دیگر برای به

کاربردن تجربه ها در زندگی. یا باید دل به دریا زده و با هراس قدم در جاده ی زندگی بگذاری – مسیری

که در طول آن نه راهنمایی حضور دارد و نه چراغی – و یا ابتدا خود را به چراغ روشن آگاهی مجهز 

نمایی و سپس با ایمان و و اطمینان پا در راه بگذاری.

                                                                                         

...

غنچه از خواب پرید    

                   و گلی تازه به دنیا آمد

                                    خار خندید و به گل گفت سلام!

                                                                  و جوابی نشنید !!!

                    خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

                   گل چه زیبا شده بود

                                  دست بی رحمی آمد نزدیک

                  گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید                        و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید!

                                                  گل صمیمانه به او گفت سلام!!!               

خاموشی و فراموشی

رفتی تو و بی تو ذوق می نوشی نیست

              کاریم به جز سکوت و خاموشی نیست

دانی تو و عالمی سراسر دانند

              گر از تو خموشم از فراموشی نیست

زندگی هنگامه ی فریادهاست 

 

                       سرگذشت در گذشت یادهاست

...

زندگی شهد گل است

      زنبور زمان می خوردش

             آنچه می ماند عسل خاطره هاست

...

افلاطون می گوید:اگر با دلت کسی یا چیزی را دوست داشتی زیاد جدی نگیرش.چون کار دل دوست

داشتنه مثل کار چشم که دیدنه. ولی اگر کسی را با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه

می کنی که اسمش عشق واقعیه!

در کلاس درس ما

در کلاس درس ما محبت را تمرین می کنند

مشق شب نوشتن چند صفحه مهربانی است

دیکته پر شور از قدردانی می گویند

شعر مستانه شادمانی از بر می کنند

موقع انشا از امید می نویسند از هوای تازه

و قصه غصه انتظار تکرار نمی شود

درس ریاضی ضرب و جمع عشق است

در این کلاس تفریق و تقسیم یاد نمی دهند جذر نمی گیرند!

زنگ نقاشی طرح عشق می زنند

 

ادامه نوشته

...

موارد لازم برای تهیه ی شکلات زندگی:

۱-توکل به خدا به وسعت عالم.

۲-تفکر مثبت به تعداد هر فکر.

۳-تدبیر مناسب به تعداد هر اقدام.

۴-صبر و تحمل در کل مسیر زندگی.

۵-استفاده از تجربه.هر چه بیشتر باشد بهتر است.

 

...

 

Fereidoun Foroughi's testament

His only testament was this: 

« Please write on my tomb:

He liked the life

But didn't know it

He was kind

But didn't treat kindly

He liked nature

But didn't enjoy it

There was a motion in his heart's lake

But no one could come in

He felt lovely in his life

But never fell in love

And finally write:

He liked existing for life

Not life for existing »

 

وصیت نامه فریدون فروغی 

تنها وصیت او این بود:

« بگویید بر گورم بنویسند:

زندگی را دوست داشت

ولی آن را نشناخت

مهربان بود

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنویسید:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن »

 

 

 

...

Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
Home, home where I wanted to go



چراغها خاموش می شود و من از دست می روم

آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم

عاقبت مرا به زانو در آوردند

آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم

از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را

و این درد مبهم مرا هدف بگیر

ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند

تویی که، تویی که

آشفتگی تمامی ندارد

دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند

می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم

نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم

ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید

من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم

تویی که، تویی که

و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر

تویی که، تویی که

خانه‌ای، همان خانه‌ای که می خواستم بدان برگردم