خطای دید
خطای دید
با نگاه كردن به علامت مثبت و جلو عقب بردن سر از مونيتور اينطور بنظر مي رسد كه دايره كوچكتر ميچرخد!

بقیه عکس ها در ادامه مطلب
خطای دید
با نگاه كردن به علامت مثبت و جلو عقب بردن سر از مونيتور اينطور بنظر مي رسد كه دايره كوچكتر ميچرخد!

بقیه عکس ها در ادامه مطلب
|
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! |
کاش میشد ؛ اما..
عمر ما آنقدر طولانی نیست که مسیر زندگی را یکبار برای کسب تجربه بپیماییم و بار دیگر برای به
کاربردن تجربه ها در زندگی. یا باید دل به دریا زده و با هراس قدم در جاده ی زندگی بگذاری – مسیری
که در طول آن نه راهنمایی حضور دارد و نه چراغی – و یا ابتدا خود را به چراغ روشن آگاهی مجهز
نمایی و سپس با ایمان و و اطمینان پا در راه بگذاری.
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام!
و جوابی نشنید !!!
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید!
گل صمیمانه به او گفت سلام!!!
کاریم به جز سکوت و خاموشی نیست
دانی تو و عالمی سراسر دانند
گر از تو خموشم از فراموشی نیست
زنبور زمان می خوردش
آنچه می ماند عسل خاطره هاست
داشتنه مثل کار چشم که دیدنه. ولی اگر کسی را با عقلت دوست داشتی بدون داری چیزی رو تجربه
می کنی که اسمش عشق واقعیه!
مشق شب نوشتن چند صفحه مهربانی است
دیکته پر شور از قدردانی می گویند
شعر مستانه شادمانی از بر می کنند
موقع انشا از امید می نویسند از هوای تازه
و قصه غصه انتظار تکرار نمی شود
درس ریاضی ضرب و جمع عشق است
در این کلاس تفریق و تقسیم یاد نمی دهند جذر نمی گیرند!
زنگ نقاشی طرح عشق می زنند
۱-توکل به خدا به وسعت عالم.
۲-تفکر مثبت به تعداد هر فکر.
۳-تدبیر مناسب به تعداد هر اقدام.
۴-صبر و تحمل در کل مسیر زندگی.
۵-استفاده از تجربه.هر چه بیشتر باشد بهتر است.
Fereidoun Foroughi's testament
His only testament was this:
« Please write on my tomb:
He liked the life
But didn't know it
He was kind
But didn't treat kindly
He liked nature
But didn't enjoy it
There was a motion in his heart's lake
But no one could come in
He felt lovely in his life
But never fell in love
And finally write:
He liked existing for life
Not life for existing »
وصیت نامه فریدون فروغی
تنها وصیت او این بود:
« بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن »
Lights go out and I can't be saved
Tides that I tried to swim against
Have brought me down upon my knees
Oh, I beg, I beg and plead, singing
Come out of things unsaid
Shoot an apple off my head
And a trouble that can't be named
Tigers waiting to be tamed, singing
You are, You are
Confusion never stops
Closing walls and ticking clocks
Gonna come back and take you home
I could not stop but you now know, singing
Come out upon my seas,
Cursed missed opportunities
Am I a part of the cure
Or am I part of the disease, singing
You are, you are
And nothing else compares
And nothing else compares
You are, you are
Home, home where I wanted to go
چراغها خاموش می شود و من از دست می روم
آن امواجی که می خواستم برخلافشان شنا کنم
عاقبت مرا به زانو در آوردند
آه، تمنا می کنم، التماس می کنم و چنین می خوانم
از سمت ناگفته ها بیا و سیب روی سرم را
و این درد مبهم مرا هدف بگیر
ببرها در انتظارند تا رام شوند و چنین می خوانند
تویی که، تویی که
آشفتگی تمامی ندارد
دیوارهایی که راه را می بندند و ساعت هایی که یکسره در گردشند
می خواهم برگردم و تو را به خانه ببرم
نمی شد باز ایستاد و تو اکنون می دانی، و من چنین می خوانم
ای فرصت های از دست رفته! بار دیگر بر دریای من بتابید
من آیا خود، دردم یا که درمانم؟ و چنین می خوانم
تویی که، تویی که
و نه هیچکس دیگر، و نه هیچکس دیگر
تویی که، تویی که
خانهای، همان خانهای که می خواستم بدان برگردم