1000 سال !
کم حرف می زد.
سه تا پسرش شهید شده بودند.
ازش پرسیدم «چند سالته ،مادر جان؟»
گفت :«هزار سال.»
خندیدم .
گفت «شوخی نمی کنم.
اندازه هزار سال به من سخت گذشته .»
صداش می لرزید
دلم لرزید....

+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۳۱ ساعت توسط صغری ایرانمنش
|