رحم الله عمی العباس
تا دست راستش را جلوتر برد
تازه یادش افتاد که ...
بغضش گرفت و اشکش جاری شد ،
لبخند حضرت آقا را می دید و زیر لب
می گفت:
رحم الله عمی العباس ...

[سایت افسران]
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۱۵ ساعت توسط صغری ایرانمنش
|
تا دست راستش را جلوتر برد
تازه یادش افتاد که ...
بغضش گرفت و اشکش جاری شد ،
لبخند حضرت آقا را می دید و زیر لب
می گفت:
رحم الله عمی العباس ...

[سایت افسران]