داستان سيستان
من اين كتاب رو خوندم و واقعا برام جالب بود اميدوارم شما هم خوشتون بياد
دوري زديم داخل منطقه آزاد و روي نيمكتي كنار خيابان ولو شديم. با محمد حسين گپ ميزديم و مردم را نگاه مي كرديم كه آمده بودند براي خريد.ميان مردم كه از هر گروه و فرقه اي بودند يك هو چشممان افتاد به دو نفر كه چهره هاشان اشنا بود.دو مرد جوان و دو خانم چادري...
درست در يك زمان همديگر را صدا زديم!محمد حسين!رضا! مي بيني؟پنهاني ردشان را گرفتيم دو جوان لاغر اندام مي رفتند داخل مغازه ها.قيمت مي كردند، چانه مي زدند و واقعيت آن است كه چيزي نمي خريدند...با خودشان و خانم هاشان آرام آرام مي گفتند :
-اين جا هم گراني است!
خداي بزرگ من!شكر مي كنم تو راكه در مملكتي مي زيم كه فرزندان بزرگترين مسؤولش مانند مردم عادي در بازار راه مي روند. مانند مردم عادي چانه مي زنند و مانند مردم عادي خريد مي كنند. و البته جز اين نيز نبايد باشد،اما آن قدر خلاف قاعده ديديم كه قاعده مبهوتمان مي كند...هيچ كدام از مغازه دار هاي پاساژ كويتي هاي منطقه آزاد چابهار،بو نبردند كه در شب جمعه آن دو جواني كه اجناس را برانداز مي كردند، فرزندان رهبر بوده اند... خوش حالم.خيلي خوشحال. انگار روي ابر راه مي روم.از اين سفر مرا همين كفايت مي كند...
آن قدر بچه ي وزير و وكيل ديده ايم كه با چه تبختري روي زمين راه مي روند و آن قدر آقازاد ه ديده ايم كه استخر و سونا و پيست را برايشان قرق مي كنند كه اين رفتار عادي مسعود و مجتبي اشكمان را در مي آورد.
چنان مستم كه تا مسعود را مي بينم كه بدون هيچ خريدي از بازار بيرون امده است، مي بوسمش و هيچ نمي گويم...