ما که رفتیم نگران ! رفتن بهلول از دانشگاه

بالاخره بعد از سه سال جون کندن ؛ Bohlool has been defeated
این آخرین جمله این قهرمان بود. چهار سال قبل وقتی به دانشگاه پا گذاشت، تنها آمد، با اسب در باران آمد، مانند همه ما ثبت نام کرد و یک تخت در سلول 207 برای اقامت گرفت. آن زمان دانشگاه و مسئولانش او را نشناختند و نفهمیدند که او از جنس بشر نیست. او نیز آنقدر تواضع داشت که اخلاق و سوابقش را برای کسی بازگو نکرد.
شایعه بود از یکی از سیرکهای روسیه فرار کرده، اما خود انکار می کرد می گفت من از همین حیات وحش ایرانم!
مدتی گذشت و او همچون انسانها رفتار کرد. اطرافیانش می پنداشتند با یک آدم حسابی طرف هستند و او نیز سخنی بر لب نمی آورد. اما غم سینه اش را می فشرد؛ با خود گفت:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
اینگونه بود که قصد نمایان کردن گوهر درون گرفت. کم کم خود را بر اطرافیان آشکار ساخت. با هم سلولی ها قرابت کرد و خود را بر نزدیکان نمایاند اما هنوز رسالتش تمام نشده و رذالتش بر عموم نهفته. با دودر کردن کلاسها شروع کرد، با سرقت از سلولهای کناری پا گرفت و با فلش کارت بازی 24ساعته به بلوغش رساند. اکنون موقع آن بود که گوهر درونش را بر همگان آشکار کند تا ببینند و بخندند و پاره شوند و عبرت بگیرند و نعره ها بزنند.
کودکان بازیگوش در راهرو زندان برگ کاغذی را به آتش کشیده بودند، از خواب برخاست و بوی سوختگی استشمام کرد؛ فهمید که وقت علنی کردن است. با نیم تنبان آستین کوتاهی که تنها رخت برش بود به راهرو دوید و با دیدن کاغذ شعله ور آتش خاموش کن 12 کیلوگرمی را برداشت و قصد شلیک کرد. اما فکر کرد شاید آتش در اتاق دیگری هم باشد، تصمیم گرفت پودر آتش خاموش کن را در تمام سواریخ و سوانبیه زندان بپراکند؛ به همین دلیل کپسول را جلو کولر گرفت و شلیک کرد و گرد را به تمام سلولها روانه کرده زندان را به گند کشید و خود را بر همگان شناساند. اما هر نمایش زیبایی حسن ختامی دارد شایسته؛ فیوزهای برق را قطع کرد و زندان را به ظلمات فرونشاند و به این شایستگی برنامه خود را به پایان رساند.
از فردایش همه او را می شناختیم، می دانستیم الهة خاموشی است. هرجا تاریک بود می دانستیم لامپش را بهلول ربوده و هدیه به مستمندان کرده، هرچه گم می شد سراغش را از او می گرفتیم. هرجا سخن از حماقتی میرفت نام او در خاطره ها زنده می شد. همه او را دوست داشتیم. برخی عاشقش بودیم، برخی سعادت معیتش را داشتیم، برخی هم تقاضای دستیاری و شاگردی او را. به فکر همه بود، به مسئولان هم که از فرط مشغله کاری وقتی برای انجام اعمال خیرخواهانه نداشتند توجه می کرد، روزانه چندین لامپ، مقداری چای کیسه ای و چندین بسته بیسکویت و قند از ساختمان اداری غیب می کرد و بعنوان کفاره گناهان مسئولان خیرات در راه ماندگان می نمود.
تحصیل کرده بود؛ دکترای افتخاری حماقت از دانشگاههای قبرس، لیسانس شرارت از افغانستان، دانشجوی فوق دنائت از سیسیل، دکترای سماجت در جشنواره بازیهای رایانه ای، تندیس موریانه زرین و دیپلم افتخاری لئامت در جشنواره جهان خواران و... در ویترین افتخاراتش فقط دیپلم دانشگاه دولتی بجنورد را کم داشت.
اساتید او را مورد غضب قرار می دادند اما حرفی نمی زد. نمراتش را بااینکه شایستگی 20داشت به نصف و گاهی کمتر اعلام می کردند اما لب به نفرین جهانسوزش نگشود. درسهایش خود به خود حذف می شد اما همیشه خنده بر لبانش بود. می گفت زمانی موهایش تا روی شانه هایش بوده اما همه می دیدیم از فرط رنج انسانها هر روز کچل تر می شد. از سقف آویزان شدن برایش کاری نداشت. قفل های بسته را باز کردن تفریحش بود. او همانی بود که از دیوار راست بالا می رفت، در این اواخر هم که داربست محل دایمی نمایشگاههای بین المللی دانشگواهمان به محلی برای آفتاب مهتاب بالانس های او تبدیل شده بود. ماههای پایانی را غصه دار بود که بعد از من چه کسی بار وظایفم را در یونیورسوتی به دوش خواهد کشید؟؟؟
او از آنجا که آیات طنز الهی را به همراه داشت همه اش طنز بود، قیافه اش کنایه ی زیبایی به پینوکیو و برخی جانوران داشت. رفتارش استعاره از چارلی چاپلین بود. همچون گربه از دیوار راست بالا می رفت و مانند میمون از این شاخه به آن شاخه می پرید. گفتار و نوشتارش طنز بود و حتی جواب سئوالات امتحاناتش را به طنز و کاملاً بی ربط می داد.
افسوس او رفت و هنوز مسئولین او را آنگونه که حقش بود نشناختند. چه کسی باور می کند؟... تنها یک ماه پس از رفتنش خوابگاه آتش گرفت و اینبار بهلول نبود که کپسولهای آتش نشانی را استعمال کند. و اینگونه بود که در آخرین تماس میگفت :
ما که رفتیم نگران . . . دگران
منبع : وبلاگ طنز دانشگاه بجنورد